Black Mirror

منتشرشده: مه 30, 2014 در Uncategorized
برچسب‌ها:, , ,

Technologized human being, Juxtaposition of marvelous satiety and traumatic deficiency, constant dread of emergence of sth worse, technophobia. I’m talking about the TV series, Black Mirror, you know. It evokes a sense of uneasiness and even disgust witnessing how those dazzling labyrinths of social networks, gadgets, smartphones, body recorders and …, accompanied with the conspiracy of the media, take control of people, their lives, their identities and push them toward a condition of grotesque simulacrum. Maybe I’m not the only one who, finished with each episode, asks herself/himself: to what extend is it true about our future? though it goes without saying that some of the occurrences it depicts have already taken place.

Advertisements

Lethe

منتشرشده: مه 30, 2014 در Uncategorized
He didn’t want to drink from Lethe. How could he tolerate not having her memories in his mind? this meant a perpetual torture to him,a second death.

Places & Feelings

منتشرشده: مه 30, 2014 در Uncategorized
برچسب‌ها:, , ,

Every place has a special and unique feeling attached to it. Your home, ur grandmother’s, ur childhood school, ur previous dorm, the garden in which you had ur 15th birthday party, the museum you visited with ur family in a foreign country, the street in which ur love took your hand for the first time, the abandoned cottage you and ur cousin played hide & seen in, and a thousand other places of which you have memories. The moment you step into one of these places, even after a long time, the feeling u’ve experienced before again rushes to you, as if it knows that it belongs to you, as if it’s been waiting for u to come back. Some of them are sweet, some not, even to the point of making you sick and u can never get rid of it. Maybe u create these feelings for u, maybe they create u. The only thing u know is that it’s going to be always like this.
ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

شهریور پارسال تا شهریور امسالی که گذشت میتونم بگم مهمترین و خاطره انگیزترین سال زندگی بیست و چند سالم بود، همراه با سرازیری ها و سربالایی های متعدد.

درگیری با کنکور , خوندن های بی وقفه، انتظار کشنده ی نتیجش،تجربه ی شیرین مسافرت های ترکیه و دبی و مشهد و…، دست و پنجه نرم کردن با برخی مشکلات شخصی و تلاطم روحی و لمس تلخ ترین حس ها، خریدهای عروسی و دغدغه های آن، استرس پا گذاشتن به زندگی متاهلی، هیجان شدید شنیدن رتبه ی کنکور و قبولی دانشگاه تهران، جشن عروسیمان، شروع یک زندگی جدید با مردی که عاشقانه دوستش دارم، شور و هیجان شنیدن خبری که در طول این دو سال یکی از فانتزی های من شده بود و سرانجام به واقعیت پیوست: وسوسه ی قبولی خودم و برادرم مسعود در یک دانشگاه برتر. و سراخر، بازگشت به زندگی دانشجویی در مکان شلوغی به نام خوابگاه.

خداحافظی ها همیشه به یک رنگ و حس نیستند، گاهی وقت ها پررنگ تر می شوند، گاهی وقتها عجیبتر. اما تو هر بار فقط میتوانی منتظر بمانی، منتظر یک سلام دیگر، منتظر یک پایان خوب دیگر. این را هم میدانی که آن سلام گرم و آن پایان موفقیت آمیز تنها با تلاش امروزهای تو امکان پذیر هست و بس.

…Tehran University, here we come

رنگ ها. حدسش درست بود. این رنگ ها بودند که اینقدر او را آشفته می کردند. اما چرا؟ چرا وقتی تابلوهای نقاشی را می دید دلش میلرزید؟ چرا سالن رنگ آمیزی برایش خفقان آور بود؟ نمیدانست. او به آرامی تمام سالن را با همه کسانی که در آن بودند از نظر گذراند. بیشتر آنها مشغول کشیدن نقاشی بودند. دختری با موهای زرد و وزوزی چنان غرق در دفتر کارش شده بود که ربع ساعتی را بدون کمترین حرکتی، قلمو به دست و باحالتی متفکرانه، سر جایش ایستاد.گویی بر سر اینکه کدام یک از پرهای طاووسش را صورتی و کدام یک را سبز کند با خودش میجنگید. پسر جوانی داشت با فرد کناری اش جر و بحث میکرد که چرا بدون اجازه ی او به پالتش دست زده است.

مرد نگاهی به بوم نقاشی خودش انداخت.سفید بود.مثل همیشه.البته مطمئن نبود این همیشه چقدر وقت میتواند باشد.یک روز؟3 هفته؟1 سال؟او چه مدت آنجا بود؟اصلا آنجا چه میکرد؟اینها که بودند؟این پرستارها چرا با او مثل بچه ها رفتار میکردند؟ سردردش دوباره شروع شد.از جایش برخاست و سلانه سلانه به سمت اتاقش به راه افتاد. در راهرو اتفاقی به پیرمردی که از روبه رو می آمد تنه زد.پیرمرد ایستاد برای فحش دادن.مرد شانه اش را با بی خیالی بالا انداخت و از کنارش رد شد.دم در اتاقش که رسید کمی مکث کرد. نگاهی به شماره در انداخت.مطمئن نبود درست آمده است یا نه. برای همین نگاهی به کارت سنجاق شده به لباسش انداخت. اتاق شماره 42. درست بود. دستگیره در را چرخاند و با احتیاط وارد شد. این حس که کسی انجا منتظر اوست مثل همیشه همراهش بود. اما هیچ وقت کسی آنجا منتظرش نبود. مرد به طرف پاتختی رفت.دو عدد قرص را همراه با لیوان آبش سر کشید.لیوان را کنار قاب عکسی روی پاتختی گذاشت.با سردی و بی تفاوتی به عکس نگاهی انداخت.سپس بلند شد و از اتاق بیرون رفت.به سالن نقاشی برگشت.با اینکه از آن سالن متنفر بود اما نیرویی ناشناخته او را وادار میکرد در آنجا بماند.با دیدن دوباره رنگ ها چیزی قوی تر از پیش در اعماق ذهنش جوشید. به ذهنش فشار اورد تا بلکه کمی از آنچه در گذشته برایش رخ داده بود را به یاد آورد. اما تلاش بی فایده بود. لحظه ای چشمانش را بست. قلمو در دست لرزانش عرق کرده بود. سپس به سختی چشمانش را گشود. دستش را به طرف تابلو دراز کرد و با خشم ان را خط زد ،خطی به اندازه عرض تابلو. مهم نبود. هنوز جاهای سفید زیادی برای نقاشی اش داشت. در آن دو ساعتی که او مشغول کشیدن نقاشی بود همه جا را سکوت فرا گرفته بود. او هیچ چیز نمی شنید. چشمانش قرمز شده بود و سردردش حادتر از همیشه او را آزار میداد، اما او همچنان به نقاشی اش ادامه میداد. تمام که شد، قلمو را سر جایش گذاشت ،چند قدمی به عقب رفت و از آنجا به تابلو خیره شد. منظره ی زنی بود در حیاطی با باغچه های پر از گل که داشت نقاشی می کشید. رنگ ها در تابلو زن در مقایسه با تابلو اصلی چنان تند و خیره کننده بود که چشم بیننده قبل از هر چیز به سوی آن جلب می شد. مرد نگاهش را از تابلو برگرفت. به طرف پنجره ی سالن رفت.سیگاری از جیبش بیرون اورد و همانطور که به بیرون از پنجره زل زده بود شروع به سیگار کشیدن کرد.

روراس باشم(البته اینو قبلا هم یه بار گفتم،و بازم میگم،چون من هم مانند جد و آباد خودم و همه ی گراشی ها به خئر دَر زِبو شَر در زِبو اعتقاد دارم!خدا رو چه دیدی شاید واسه ما این ضرب المثل کار خودشو کرد!) خوب داشتم میگفتم،یعنی میخواستم بگم که همیشه دلم میخواسته یه نویسنده بزرگ بشم جوری که کتابام به زبونای مختلف دنیا ترجمه شه و خیلی وقته این فکر ذهنمو مشغول کرده که چجوری؟!میگن نویسندگی یه هنره،میگن باید ایده های جدید خودشون فرت و فرت تو مغذت جرقه بزنن و جلو چشات سبز شن،میگن برای تمرکز حواس باید گوشه ای بخزی و اکثر اوقاتتو تو تنهایی و بدون تشنج های صوتی روی همون ایده هات کار کنی،طرح بسازی،قالب بسازی،کاراکتر بسازی و هزارتا چیزای دیگه.و اونوقت همنشینت کیان؟ یه چراغ مطالعه،یه عینک تخم مرغی،و سراخر همون کاراکترای بخت برگشته ی خیالیت!
حاضرم همه ی اینا رو به جون بخرم،اما کو ایده؟!هر صحنه ای که دیدم رو به خاطر سپردم،خاطره ها رو دستمالی کردم، نوشته های تک جمله ایمو یکی یکی اومدم جمعشون کردم تو یه دفتر،حتی موقع امتحانات هم این فکر مدام حواسمو پرت می کرد.ااما بازم خبری از ایده ی جدید نیست،از کلیشه هم متنفرم.
حالا ما اینقدر داریم جلز و ولز میکنیم الکی،اومدیم هیچ وقت این ایده های عزیز دلشون نخواستن تو ذهن ما جرقه بزننا،اونوقت یعنی باید بگیم گور بابای نویسندگی؟

به این نتیجه رسیدم که حوصله،،محصول،حاصل،محصل،تحصیل و حصول با هم هم خانواده هستند.میگین ربطی نداره؟الان براتون ثابتش میکنم.

 از اونجایی که ادم وقتی حوصله نداشته باشه،دست به هیچ کاری نمیزنه علی الخصوص کشاورزی و نظارت بر امور مختص به ان را که کاری بسی دشوار است و دقت فراوان را لازم،پس طبیعتا هیچ محصولی هم این وسط به دست نمیاد، و حاصل این بحران روحی بزرگ اینه که اون ادم محصلی که رشتش مهندسی کشاورزیه و قراره با تحصیلات عالیش یه روزی یه جوری واسه مملکتش به دردبخور از آب در بیاد،بر اثر این بی حوصلگی وافر که  افسردگی رو هم بگی نگی میشه یکی از حصولات آن دانست و براثر همان خجالتی که به خاطر بی محصولگیش می کشه،دست از هرچی دانشگاه و کلاس ملاسه میکشه و بساطشو جمع میکنه برمیگرده خونه ننش و یه عمر با خوشی و راحتی زندگی میکنه.حالا فهمیدید ربطش چی بود؟