اسمش انجمن ادبیه دیگه؟همینی که هر هفته میرین،چه جور جاییه؟چه میکنین؟منم میتونم بیام؟اره،هم به داستان علاقه دارم،هم شعر،ولی تا حالا از خودم چیزی ننوشتما!اشکالی نداره بیام؟نمیگن این دختره هیچی حالیش نیست؟مسخرم نمیکنن؟من اگه اومدم دیگه چیزی ازم نپرسینا،من روم نمیشه اونجا حرف بزنم!پس حالا یه بار میام ببینم چه جوریه…
و رفتم.اما نه یک بار، بلکه بیش از یکصد بار.هر بار با علاقه و شوقی بیشتر از بار قبل.دقیق یادم نیست چند سال پیش بود که برای اولین بار در جمع اعضای انجمن حضور پیدا کردم،شاید دوم یا سوم دبیرستان بود،اما دقیق یادم هست که چند ماه قبل کنکور روزی در حیاط پیش دانشگاهی با دوستم نشسته بودیم وبرنامه هایی که هر کداممان برای بعد کنکور ریخته بودیم را به هم میگفتیم و من یکی از مهمترین برنامه هایم اون موقع این بود:حضور منظم و پی در پی در انجمن ادبی.اما نشد،قبولی در دانشگاه همان و حضور کمتر و کمتر در انجمن همان.هرچند ولی در تابستان ها معمولا هیچ چیز نمیتوانست مرا از رفتن به انجمن باز دارد،مگر مسافرت.به انجمن علاقه ی زیادی داشتم،از فضای گرم و صمیمی انجا خوشم می امد،پشتکار اعضای انجمن گاهی مرا حیرت زده میکرد،داستان ها،شعر ها،نقد ها را دنبال میکردم و از انها لذت میبردم،،در بحث ها شرکت میکردم،دوستانی در انجا یافتم که هنوز هم بهترین دوستانم هستند،در آنجا بود که واقعا حس کردم از ادبیات خوشم میاید،انگیزه ی خواندن برای قبولی فقط در یک رشته را تا حد زیادی انجمن به من داد،،رشته ای که با وجود علاقه ی زیادم به زبان انگلیسی نمیتوانست فکر ادبیات را از سر من بیرون کند و آخر هم شد ادبیات انگلیسی.انجمن به من چیزهایی یاد داد که هیچ جای دیگری نمیتوانست آنها را به من بیاموزد.هنوز هم همه ی انها هست،همه ی آن علاقه و شوقی که قبلا برای انجمن و درس های انجمن داشتم.گزاف نیست اگر بگویم از ان موقع تا حالا هیچ پنج شنبه عصری نیامده که من دلم هوای انجمن ادبی را نکند.
هرچند کم مینویسم،اما فکر نوشتن همیشه با من هست،و من این را مدیون انجمن ادبی و تشویق اعضای آن هستم.