رنگ ها. حدسش درست بود. این رنگ ها بودند که اینقدر او را آشفته می کردند. اما چرا؟ چرا وقتی تابلوهای نقاشی را می دید دلش میلرزید؟ چرا سالن رنگ آمیزی برایش خفقان آور بود؟ نمیدانست. او به آرامی تمام سالن را با همه کسانی که در آن بودند از نظر گذراند. بیشتر آنها مشغول کشیدن نقاشی بودند. دختری با موهای زرد و وزوزی چنان غرق در دفتر کارش شده بود که ربع ساعتی را بدون کمترین حرکتی، قلمو به دست و باحالتی متفکرانه، سر جایش ایستاد.گویی بر سر اینکه کدام یک از پرهای طاووسش را صورتی و کدام یک را سبز کند با خودش میجنگید. پسر جوانی داشت با فرد کناری اش جر و بحث میکرد که چرا بدون اجازه ی او به پالتش دست زده است.
مرد نگاهی به بوم نقاشی خودش انداخت.سفید بود.مثل همیشه.البته مطمئن نبود این همیشه چقدر وقت میتواند باشد.یک روز؟3 هفته؟1 سال؟او چه مدت آنجا بود؟اصلا آنجا چه میکرد؟اینها که بودند؟این پرستارها چرا با او مثل بچه ها رفتار میکردند؟ سردردش دوباره شروع شد.از جایش برخاست و سلانه سلانه به سمت اتاقش به راه افتاد. در راهرو اتفاقی به پیرمردی که از روبه رو می آمد تنه زد.پیرمرد ایستاد برای فحش دادن.مرد شانه اش را با بی خیالی بالا انداخت و از کنارش رد شد.دم در اتاقش که رسید کمی مکث کرد. نگاهی به شماره در انداخت.مطمئن نبود درست آمده است یا نه. برای همین نگاهی به کارت سنجاق شده به لباسش انداخت. اتاق شماره 42. درست بود. دستگیره در را چرخاند و با احتیاط وارد شد. این حس که کسی انجا منتظر اوست مثل همیشه همراهش بود. اما هیچ وقت کسی آنجا منتظرش نبود. مرد به طرف پاتختی رفت.دو عدد قرص را همراه با لیوان آبش سر کشید.لیوان را کنار قاب عکسی روی پاتختی گذاشت.با سردی و بی تفاوتی به عکس نگاهی انداخت.سپس بلند شد و از اتاق بیرون رفت.به سالن نقاشی برگشت.با اینکه از آن سالن متنفر بود اما نیرویی ناشناخته او را وادار میکرد در آنجا بماند.با دیدن دوباره رنگ ها چیزی قوی تر از پیش در اعماق ذهنش جوشید. به ذهنش فشار اورد تا بلکه کمی از آنچه در گذشته برایش رخ داده بود را به یاد آورد. اما تلاش بی فایده بود. لحظه ای چشمانش را بست. قلمو در دست لرزانش عرق کرده بود. سپس به سختی چشمانش را گشود. دستش را به طرف تابلو دراز کرد و با خشم ان را خط زد ،خطی به اندازه عرض تابلو. مهم نبود. هنوز جاهای سفید زیادی برای نقاشی اش داشت. در آن دو ساعتی که او مشغول کشیدن نقاشی بود همه جا را سکوت فرا گرفته بود. او هیچ چیز نمی شنید. چشمانش قرمز شده بود و سردردش حادتر از همیشه او را آزار میداد، اما او همچنان به نقاشی اش ادامه میداد. تمام که شد، قلمو را سر جایش گذاشت ،چند قدمی به عقب رفت و از آنجا به تابلو خیره شد. منظره ی زنی بود در حیاطی با باغچه های پر از گل که داشت نقاشی می کشید. رنگ ها در تابلو زن در مقایسه با تابلو اصلی چنان تند و خیره کننده بود که چشم بیننده قبل از هر چیز به سوی آن جلب می شد. مرد نگاهش را از تابلو برگرفت. به طرف پنجره ی سالن رفت.سیگاری از جیبش بیرون اورد و همانطور که به بیرون از پنجره زل زده بود شروع به سیگار کشیدن کرد.